|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
سالها قبل در آبادی ما پسر جوان و برنایی بود که از هر نظر توصیف حسن و جمالش غیر ممکن.وصف شیرین پسرک سر زبان هر پیر و جوان و خرد و کلان شیرین مزه کام مردمان بود. گویی قلم راستگار خلقت بدرستی تندیس فراانسانی را اشتباه قلم کاری کرده است و این چهره ی دلآسای چشم گیر را گیراتر نقشیده است.
از وصف صورت او ظلم بر وصف سیرت اوست که او همچنان خداخوی و مهربان بود. همکلام گر می شدی چشم از سیمای او خیره و شرمگین می شد و سویش را به دیگر نقطه می باخت. و خود ملول ازاینکه متکلم و مخاطب به اندازه فاصله ِ زمین تا آسمان نشسته است.
چنین گفته اند که هرآنچه پسرک بزرگتر می شد گویی آبادی کوچک ما شرمگین تر از اینکه استطاعت پذیرایی چون او را ندارد ؛ می گشت. جوان به ساحت دشت و کوه می گشت تا فرازمینی اش را به فرش دشت فخر فروشی کند.
جوان برنا شد و سنت طبعیت بر او حکم میکرد اگر در جمع انسان است می بایست ازدواج اختیار کند ولی همچنان که وصف شد کسی خود را در ولای او نمی توانست پایدار بماند. ازین رو جوان تنها تر و تنها ترمی شد.
از این داستان سالها گذشت و حسن سوا ِ صفت والای او، او را از بین مردم بیرون ساخت تا اینکه در دره ی زیبا خانه ی اختیار ساخت و حال آنکه داستان وصف جمال وحسن خیالش قصه روزمره هرپیر و جوان بود. مردم به وصف مدح سرایی او دل خوش بودند و نمی دانستند که او به چه باید دل خوش کند.
این داستان خلقت است که یکی از زیبایی اش تنها می ماند ویکی از رونمایی اش. و چون قصه ی روزمرده مردمان تکراری شد به فکر داستانسرایی افتادند و هر روز یک دروغی را در وصف جوان گوشه نشین در خط و برگ نقیصه و خصیصه او می نگاشتند. یکی می گفت که اورا خوره گرفته و بر روی خود نقابی زده است و این تنها دلیل دور زیستن و دور گزیدن او می باشد. یکی می گفت : جوان سر زده گشته و در این دنیا نمی تواند به هیچ چیزی دل خوش کند.و ازین رو است که خرقه صوفیان را بر کرده است. و نیز گاهی می گفتند که او همنشین شیطان شده است و شاید او و تمام خصایص آسمانی اش ترفند شیطانی بیش نبوده تا راهی را برای خود باز کند.
روزها و سالها از پی هم می گشتند تا اینکه گروهی خواستند که از اوضاع او آگاه شوند. مردم که در پیله تنیده شده ی خود لمیده بودند و از حال و هوای افسانه های بافته شده ی شان می دمیدند ؛ آنها را باز خواندند که این کار به شما نقصان خواهد رساند که یا از فرشتگان است یا از شیاطین و همدم شدن انسان با شیطان در دنیا آرزوی شیطان است نشستن با فرشتگان محال این دنیا.
و این شد که عده ای باز ماندند و باز هم عده ی دیگر ماند که این راه را برای روشن کردن خاطراتی که پدرانشان برایشان از آن جوان گفته بود روشنایی بخشند. و این شد که عازم راهی شدند که همگان بی صبرانه مشتاق انجام آن بودند ولی کسی را این جسارت و جرات نبود که به زبان بیاورند.
بلاخره داستان پسر جوانی که از آبادی ما رفته بود را چنین افسانه کردند.
مردم وقتی رفتند از دور خانه ی تنها در یک دره ی زیبا دیدند . وقتی که نزدیک شدند دو کودک ِ زیبای را در آنجا یافتند و یک گور تنها. کودکان اطراف گورجوان ؛ که بهتر است دیگر جوانش نگوییم ؛ چرا که سالها از برگ اول کتاب افسانه او گذشته است و اگر او می بود باید فراتر از صد سال عمر می داشت؛ بازی می کردند.
این چه افسانه ی است؟ این چیست؟ و آن کودکان که هستند؟ سوالی بود که مردم را بر این ساخت که از دور برای مدتهای زیادی چشم انداز خانه ء آنها را زیر نظر گیرند.
هر شب گویی باد و طوفانی به پا می شد که از نشستن پری بر روی قبر خبر می داد. پری می آمد و بالهایش را روی قبر می افراشت و کوس ناله و زجه ای او انگار کوهستان را به گریه می انداخت. چنان زجه می زد گویی که همانا نزدیک است جان دهد.
فردای آن روز با طلوع صبح ، پری از روی قبر برخواست و اطفالش را گرفت و به سوی آسمان رفت.
شب دیگر هم همچنان پری آمد و تا صبح برای شوهر انسانش سوگواری کرد . دیگر کم کم هفته ی دو بار و ماهی سه چهار بار و بلاخره فاصله ملاقاتها به سالی چند بار رسید.
هنوز قبر آن مرد در همان دره واقع است که تمام روی قبر را چمن نازک و زیبایی که گویا نسیم سحری و باد صبا آنرا چیده و بافته است ؛ خود نمایی و فخر فروشی می کند. گویا اشکهای پری فقط همان نطقه را سبز نگاه داشته است و دیگر از فرط خشک سالی رنگ بی ننگ زمین مرده را به خود گرفته است.
هنوز هرچندسال یا چند صد سال پری می آید و بالهایش را می گستراند و زجه می زند و می گویید که:" ای آدمی زاد اگر می دانستم که عمرت به اندازه یک نفس من نمی شود هیچگاه داغت را به دلم نمی کاشتم "
به راستی که پایداری شقایق کمتر از عمر دقایق اند.


کابل بانک ورشکست شد؟!
کابل بانک بزرگترین بانک خصوصی افغانستان است که توسط شیرخان فرنود بنیانگذاری شده است.
داستان روشکست شدن کابل بانک از آنجا شروع شد که بخش نشرات خارجی واشنگتن پست طی یک گزارش تحقیقی از برخی از کارهای این نهاد اقتصادی پرده برداری کرد.در این گزارش آقای آندروهگنز شیرخان فرنود را به عنوان یک عامل فساد پیشه و رشوه گستر معرفی می کند. و سوابق شیرخان فرنود را موی شکافانه بررسی می کند. از گذشته روشن شیرخان فرنود برنده شدن 120000 دالری او در مسابقه پوکر در کازینو(قمارخانه) در لندن در سال 2008 بود.او موسس شرکت شاهین ؛ شرکت نقل و انتقال پولی که در دوبی کار می کند هست.
میحط آلوده به فساد اداری و اقتصادی در افغانستان باعث شد که شیرخان فرنود در کمترین مدت زمانی یکی از بانکهای مطرح و به قول خود کابل بانک « بزرگترین دستاورد اقتصادی در سکتور خصوصی» مبدل گردد. چرا که از این راه فرصتی پیدا شد که چوکی داران حکومتی که به فساد اداری و مالی مذنون بودند جایگاه امنی برای محموله دست آوردهای غیر قانونی شان در کابل بانک پیدا کنند و همچنین این بانک یک کانال امنی برای انتقال وجوه مالی شبه نظامیان و گروهکهای که در راستای حکومت مرکزی و جامعه جهانی کار نمی کردند ، تبدیل شود. بانکی که اراکین دولت و افراد کلیدی را به گونه ی همیشه راضی و خشنود نگه می داشت.
در این گزارش آمده است که اکثر وزراء و وکلاء اندوخته های غیر قانونی خودرا توسط شیرخان و کابل بانک در دوبی و شهرک نخل جمیرا که از گرانترین مناطق تفریحی دنیا محسوب می شود؛ ذخیره کردند. و همچنین این کانال یک فرمول امن و آسوده ای را برای نقل و انتقال غیر قانونی سرمایه های داخلی به خارج از کشور چه برای افراد ملکی وچه برای باندهای مافیهای بین المللی مواد مخدر از محمود کرزی گرفته تا حسین فهیم برادر مارشال فهیم که خود از سهامداران عمده کابل بانک بودند ، را فراهم می کرد.
تمام فاکتورها برای رشد این هیولای اقتصادی استوار بر اصول دکانداری، صرافی غیر اصولی و غیر مسلکی و قمار در افغانستان موجود بود.
مهمترین رکن در یک نهاد و ارگان همان رکن مدیریت است که در مسیر تکامل و پیشرفت می بایست توانایی آنرا داشته باشد تا تمام نیازهای مدیریتی این سیستم را مرتفع کنند. یکی از بزرگترین خلاء های که در این پروسه دیده می شد فقدان و یا ضعف مدیریت بود که توسط خود شیرخان فرنود اداره می شد. تمام تمرکز شیرخان فرنود محدوده فاسد چهارچوب مغز او بود که فقط به رشد از طریق فساد وقمار و سرمایه گذاری وجوه مالی افغانستان در بانکهای خارجی و حساب دو دوتا چهار تای سود درصدی که از آنها اخذ می کرد بود. حالا در این جریانات تورم ها و مالیاتهای بانکی و مخارج شعبات و کارهای هاشیه ای شیرخان محاسبه نشده بود و با رکود جهانی اقتصادی این بانک تصور می شود که از سال 2008 با برد قمار آقای فرنود شروع به ضرر دادن کرد.
به طور کلی چندین عامل باعث بوجود آمدن این مشکل و یا تسریع در روند سقوط نقش عمده دارد.
حالا سرنوشت این نهاد و غول اقتصادی ِ در حال مرگ به سرنوشت میلیونها افغان و اقتصاد بنیادی افغانستان پیوند مستقیم دارد. دولت و د ِافغانستان بانک (بانک مرکزی افغانستان) سعی دارند تا با تغییر آوردن در سیستم مدیریت و جایگزین کردن افراد مسلکی از بغرنج شدن این بحران جلوگیری کنند. ولی از سوی دیگر این احتمال هم می رود که این عمل هم یکی از آینده نگریهای شیرخان برای به اشتراک گذاشتن بدهی و جرم خود با چند مدیر عامل یا عاملین دیگر ، باشد. ولی وقتی که بخت برگشت همه چیز برعکس کار می کند .
به نظر من عاملین و مدیر عاملین بانک و کارشناسانی که برای جلوگیری از فرایند سقوط تدابیر می اندیشیدند نگرانی مردم و رجوع مردم به کابل بانک را نادیده گرفته اند. اگر روند اشعاعه شایعه و رجوع مردم به کابل بانک همینگونه ادامه پیدا کند به سرعت رسیدن این بانک به معیارهای ورشکستگی کمک شایانی می کند.
در صورت ورشکستگی کابل بانک ؛ شیرخان فرنود و تمام سهامداران و از جمله وزراء و چوکی داران حکومتی که از این کانال دست آوردهای غیر قانونی مالی خود را ذخیره کرده اند؛ وارد بازی جدیدی خواهند شد. از یک سو تمام اراضی به نام شیرخان فرنود ثبت و ضبط شده است و هیچ گونه مدرک قانونی به استثنای فاکتور زورمداری در دسترس فاسدین مالی و باندهای مواد مخدر نمی باشد ؛ و از سوی دیگر این گونه افراد با نفوذی که درتمام ارگانهای دولتی و غیر دولتی و حتی بین المللی دارند قاعدتا ً می توانند مدافع حقوق و دارایی هایشان باشند. ولی در این بین بعضی از نوپایه های مفسدین مالی در این بازی حل خواهند شد ویا به قولی : « سرشان بی کلاه خواهند ماند»


وجدان
چیزی که داشتنش هم درد سر است و نداشتنش هم . یکی موهبتش می خواند یکی دردسر. گاهی راهی را می گیرد و گاهی سر راهی را . گاهی باعث می شود آدم متنی به این مزخرفی را بنویسد و گاهی به این بخندد. گاهی خود را ملامت می کنیم و گاهی دیگران را.
به سن و سال و قد و قامت و زیبایی و کراهت کاری ندارد. گاهی فکر می کنم وجدان خیلی زیبا و ملیح هست, شاید هم خود خدا باشد. و نداشتنش هم خیلی زشت و کریه.
به اعتقاد کسی هم کاری ندارد. حتی کسی که به هیچ چیز عقیده ندارد ؛ وجدان را ستایش و تکریم می کند.
ولی در کل کاری از او بر می آید که از ما بر نمی آید. زیبایی اش در این است که حقیقیتی را افشاء می کند و کسی را ملامت. ولی هیچ وقت افشاء نمی کند که کدام شخص ملامت شده است. بلکه خود شخص را قانع می کند تا این کار را انجام بدهد.
به نظر من وجدان در وجود هر شخص هست. و همیشه بیدار است و کسی را نمی توان گفت " بی وجدان"
بهرحال اینها نظرات شخصی من است در باره وجدان ولی در یک سایت یک مقاله در این مورد خواندم که خالی از لطف نیست که شما هم بخوانید

==========http://www.porsojoo.com/fa/node/38868=========
درباره اصل وجود وجدان، دیرزمانی است که بحثها و مناقشات دامنهداری میان اندیشمندان جهان وجود داشته است.گروهی اصل وجود وجدان را به طور کلّی نفی کرده و آن را وَهْم و خیالی بیش نمیدانند. بعضی آن را وجه تمایز انسان و حیوان دانستهاند. نه مادیون در مورد وجدان دیدگاه مشترکی دارند و نه الهیون، حتی دانشمندان اسلامی دیدگاه یکسانی در این موضوع ندارند."فروید" برای وجدان اخلاقی اصالت طبیعی قائل نیست و آن را امری اکتسابی می داند و می گوید: "قضاوتهای وجدان هم نمیتواند صد در صد صحیح و اطمینان بخش باشد، زیرا منشأ آن، تربیتهای خانواده و اجتماع است و محتوای وجدان اخلاقی مردم را، مجموعهای از واردات (= درکهای) صحیح و ناصحیح تشکیل می دهد".بر خلاف نظریه فروید، عده زیادی از دانشمندان غربی، وجدان اخلاقی فطری را قبول دارند و معتقدند: آدمی علاوه بر وجدان اکتسابی (که ناشی از تربیت خانواده و اجتماع است) دارای وجدان اخلاقی فطری میباشد.ویکتور هوگو، ژان ژاک روسو، کانت و حتی راسل بر این نکته تأکید کردهاند. ویکتورهوگو وجدان را به قطب نمای کشتی انسانی در اقیانوس هستی تشبیه کرده است.(1) به عقیده "ژان ژاک روسو" متفکر فرانسوی، هر یک از انسانها در درون خود صاحب نیرویی به نام وجدان است که فهم خوب و بد، حکم به انجام کارهای خوب و اجتناب از کارهای بد، نیز سرزنش و ملامت انسان به سبب انجام بدیها و ترک خوبیها، از شؤون و کارهای آن است. وی با ستایش وجدان آن را غریزه ملکوتی و ملاک برتری انسان بر چارپایان می داند.(2) "کانت" فیلسوف آلمانی، اخلاق را دستورهای صریح و قاطعی می داند که وجدان انسان، به وی الهام می کند. او وجدان را ماهیت اعجاب انگیزی دانسته است."برترراند راسل" با آن که پدیده اخلاق را تقریباً انکار کرده، ولی در مورد وجدان با صراحت می گوید: "در تاریخ جهان هرگز در هیچ زمانی همکاری اندیشه و وجدان فردی برای جهان مانند امروز مهم نبوده است".(3)الهیون و پیروان مکتب پیامبران، وجدان اخلاقی فطری را ثابت دانسته و آن را مانند سایر موجودات جهان، آفریده حضرت حق می دانند. اینان عقیده دارند خداوند این راهنمای واقع بین را به اراده حکیمانه خود آفریده و در نهاد مردم مستقر نموده است تا با فروغش خوب و بد را بشناسند. اصول فضایل و رذایل را درک کنند و راه رستگاری و سعادت را از گمراهی و بدبختی تمیز دهند.(4)استاد مطهری، وجدان را یکی از ویژگیهای روح انسان و منشأ امر و نهیهای اجتماعی می داند که بر اساس آیه "و نَفْسٍ و ما سوّیها فألهمها فجورها و تقویها" خداوند کارهای زشت و تقوا و پاکی را به آدمی الهام کرده و در ذات و سرشتش این نکته را نهاده که چه کاری زشت است و نباید انجام داد، یا چه کاری خوب است و باید انجام گیرد. از این رو وقتی انسان کار قبیحی می کند و به جرم و خیانتی دست می زند، نفس لوّامه یا وجدان اخلاقی اش او را مورد ملامت و سرزنش قرار می دهد.(5)علامه محمد تقی جعفری نیز وجدان را غیر از عقل و غریزه می داند و معتقد است این که انسانها باید از احکام و دستورهای عقل پیروی کنند، سندی جز وجدان ندارد.در معنای عمومی وجدان، تمام حیوانات اشتراک دارند، ولی در انسانها وجدان در معنای عمومی غریزی منحصر نمی گردد، بلکه دریافتهای عالیتری وجود دارد که حیوانات از آن محروم می باشند.(6)استاد مصباح یزدی، شناختن خوب و بد و تعیین مصادیق هر یک را بخشی از کار عقل میداند و نسبت دادن فهم آنها را به نیروی جداگانه به نام وجدان موجه نمیشناسد. وی درباره حکم وجدان می گوید: وجدان غیر از تحسین و تقبیح، امر و نهی حقیقی ندارد. او ندامت را نتیجه فهم و درک زیان وارد آمده و از کف رفتن منفعت و سرمایه مادی یا معنوی می داند. به عقیده وی عذاب وجدان، فرع بر آن است که شخصی ارزش هایی را پذیرفته باشد و صفات و ملکاتی را به دست آورده و آنها را سرمایه و کمال معنوی خود بداند و کاری انجام داده باشد که به اعتقاد خودش مستلزم زیان و نقص او است.(7)بنابراین دانشمندان علوم اسلامی، همه اصل وجود وجدان را به عنوان امر فطری پذیرفتهاند، ولی در حوزه کاری وجدان اختلاف نظر دارند.قرآن مجید به نفس سرزنشگر سوگند یاد کرده و می فرماید: "و لا أقسم بالنفس اللوامة".(8) در ایه دیگر نفس انسان را چنین توصیف می کند که خوبی و بدیها را خداوند به او الهام کرده است. در احادیث اسلامی از آن به عنوان واعظ درونی یاد شده است. حافظ با توجه به این نکته می گوید: در اندرون من خسته دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاستالبته باید به این نکته توجه داشت که قدرت دعوت وجدان و پایه مقاومت او در مقابل طوفانهای نفسانی و منافع شخصی بسیار محدود است و تکرار عمل زشت، دید وجدان را کور می کند و تشخیص او را دگرگون می سازد. گاهی کارهای خلاف و زشت، موجّه جلوه می کند و کار به جایی می رسد که انسان از کار خلاف، کوچکترین احساس ناراحتی نمیکند و چه بسا انسان از کشتن جگر گوشه خود لذت می برد، چنان که قرآن مجید می فرماید: "بر بسیاری از افراد مشرک کشتن فرزندان، زیبا جلوه می نمود".(9)پی نوشتها: 1. محمد تقی جعفری، جبر و اختیار، ص 196.2. مجتبی مصباح، فلسفه اخلاق، ص 86 - 85.3. محمد تقی جعفری، جبر و اختیار، ص 192.4. محمد تقی فلسفی، اخلاق، ج 1، ص 161.5. استاد مطهری، فلسفه اخلاق، ص 34 و 33، با تلخیص.6. محمد تقی جعفری، جبر و اختیار، ص 1967. مجتبی مصباح، فلسفه اخلاق، ص 89 - 88، با تلخیص.8. قیامت (75) آیه 12.9. انعام (6) آیه 137.

سالها قبل که ایران بودم یکی از دوستانم در افغانستان بسر می برد. گاهی اوقات که با او تماس می گرفتم می گفت اینجا( افغانستان) آخر دنیاست.
من هیچ وقت درک نکردم که آخر دنیا کجاست؟ آیا اینجا آخر دنیاست؟ آخر دنیا به این شکل است؟ آیا دنیا آخر و اتمام هم دارد؟
از وقتی که افغانستان آدم در گیر کار و زندگی و امرار معاش بودم. تا اینکه امروز به یاد حرف دوستم افتادم . آیا اینجا چگونه می تواند آخر دنیا باشد؟
یادم هست می گفت که اینجا برای اینکه کار داشته باشی باید حتماً زبان انگلیسی را یاد داشته باشی و وقتی که از سطح سویه زبان انگلیسی اینجا سوال می کردم می گفت: " اوووه بیخی لهجه دارن" برایم خیلی عجیب بود. مگر می شود کسی زبان انگلیسی رو با لهجه یاد بگیرد.
سرانجام به این نتیجه رسیدم که اینجا هم عجیب و غریب هست و هم عجیب(خیلی) غریب است.
امروز خیلی اندیشیدم.
و فاکتورهای آخر دنیا را برسی کردم . شاید همه فاکتور آخر دنیا نباشد. ولی ممکن است خیلی هایش باشد.
ü اینجا عملیات انتحاری صورت می گیرد و شخصی با بستن بمب به بدن خودش هم خودش را هلاک می کند و هم ممکن است عده ی زیادی از همنوعان خودش را. شاید این یک فاکتور آخر دنیا باشد.
ü اینجا باوجود اینکه مردمشان به تدین و مسلمانی خود غبطه می خورند ولی نمی دانم چرا هیچ وقت هیچ کدامشان همدیگر را قبول ندارند. یکی به جرم داشتن یک نژاد خاص همیشه محکوم است و به نال و ناموس همدیگر رحم نمی کنند. شاید این یک فاکتور آخر دنیا باشد.
ü من ندیدم که یک نفر از یک قوم خاص در بین اقوام دیگر زندگی کند . شاید بخاطر نداشتن احساس امنیت است. و یا اینجا کسی که از قوم خاص ِ خاص نباشد را تکریم نمی کنند.
ü ایستگاه اتوبوس هستی و از گرمی هوا ناله ات سر آمده . و به فکر خوردن یک آبمیوه خنک هستی که یکی سر می رسد و می گوید چسب قطره چهار تا به یک بیستی ! چسب پشه دوتا به پانزده روپه ! و از همه جالب تر چسب زخم دانه یک روپیه !
ü می بینی که پفک را داخل پلاستیک فریزر می فروشند . ناخدا گاه ذهن آدم به شهرک صنعتی و این ابتکار صاحب کارخانه می افتد که برای تامین بودجه کارخانه یا سوء استفاده کردن از نادانی مردم این کار را جهت کسب سود بیشتر انجام می دهد.
ü مردم اینجا یک عادت خیلی جالب دارند و آن این است که حتی متشخص ترین اینها دریک روز گرم در کنار یک سرک(خیابان) با آنهمه گرد خاک ایستاده است و یک عدد بادرنگ(خیال؛ خیار) را پوست کرده و نمک زده و با ولع و لذت تمام می خورد. اگر کسی تا حالا خیار ندیده باشد با دیدن این صحنه فکر می کند که لابد یک مزه دیگر می دهد.
ü خانمها ؛ چه آنها که ایران را دیده اند و چه آنها که ایران را ندیده اند ؛ گاها ً با لهجه تهرانی صحبت می کنند . برای من جای تعجب هست که چطور و با چه زحمتی اصالت این لهجه خود را در " آخر دنیا " حفظ کرده اند؟ گاهی آقایان هم از این نقیصه یا خصیصه بی نصیب نمانده و داد می زنند: " آغا این بغل گومروک من پییاده می شم" این ممکن است یک فاکتور برای آخر دنیا باشد.
ü گفتند به احمد بهزاد رای بدهید چون هزاره است. گرچه من با این طرز تفکر شدیدا ً مخالف بودم و هستم ولی نمی دانم چرا وقتی که رای را گرفت از این فرمول قومی خارج شد و بخاطر اینکه از بام نیافتد آنقدر عقب عقب رفت تا از آنطرف دیگر افتاد. کاش یادش می آمد که یک زمانی چه شعارهای جانانه ی بلد بود. آیا اینهمه تغییر فاحش نشانی از آخر دنیا است؟
ü در این بدبختی که خیلی ها به نان خود در مانده اند حالا کسانی پیدا می شوند که بحث های ائیدؤلوژیک می کنند که بیشتر در این مورد بحث نمی کنیم.
ü اینجا مرثیه خانی و روضه خانی یک لهجه و لسان خاصی دارد و آن لهجه ایرانی است. به نظر من در خود ایران هم در شهرستانها و ولایات اینقدر پایبندی حس نمی شود و هر کس با لهجه مادری خود این مراسمات را اجرا می کنند . شاید برای آخر دنیا فرق داشته باشد.
ü مامور ترافیک را دیدم که یکی را با سیلی می زد کسی که حتی وسیله نقلیه هم نداشت , شاید هم یک عابر پیاده بود . رفتم جلو گفتم ببخشید شما اجازه زدن مردم را ندارید. فرمودند :" برو .. وگرنه به امنیه می برمت و می گوم ای نفر مردم ر به شورش و تظاهورات می کشانگ.. بخدا اگه شش ماه خود خور ایلا کرده بتانی" . در آن هنگام من فقط به دهن او نگاه می کردم که گوشه ء لبهایش کف کرده بود . من هم ترسیدم و گفتم اینجا آخر دنیاست و هر کاری در اینجا بعید نیست.
نمی دانم نظر دیگران در این مورد چه است؟ کدام نقیصه یا کدام خصیصه باعث شده بوده که دوست من اینجا را به آخر دنیا تشبیه کند؟

دیروز وقتی از یک سرکی می گذشتم متوجه چند کودک خردسال شدم که با هم بازی می کردند. یکی از آنها که چهره خیلی جذاب و بانمکی داشت و ظاهراً کمی از دیگران کلانتر دیده می شد داشت برای دیگران قصه می کرد. خیلی برایم جالب بود. انگار این قصه را یک بار جایی شنیده بودم. شاید در کودکی . چون خیلی آشنا بود. قصه قانوز آجه.
با کمی تغییر و تحریف از زبان همان کود
بود نبود بودگار(خداوندگار) بود..... زمین نبود شدیار( کشت ) بود
یگ آدم بیکار بود ............ ده خوردنگ طیار بود.............ده کارکدو بیمار بود
آدم آمد پشت قلای نی مامد..........یگ پاو موشونگ کم آمد
یگ قانوز پیر بود که دیلشی از دونیا سیر بود
قانوز(نوعی سوسک) رافت رافت ده یگ پیشگ رسید
پیشگ: قانوز آجه کجا موری.. نول خوره لیخت گرفته بالا موری؟ 

قانوز: موروم که خانه کنوم( ازدواج) پیکی(موی) سیاه خوره شانه کنوم. بدکیچای خوره کاله ( پرورش) کنوم . خمیر کنوم .. زواله کنوم . مدگیوانه قطی کنوم(گاوها را بدوشم) کالای خوره چتی کنوم .........................................
رافت و رافت و رافت ده یگ گاو رسید
گاو: قانقوز آجه کجا موری ... نول خوره لیخت کده خمتما موری؟
قانوز: مرگ قانوز آجه , درد قانوز آجه , بچی نموگوی آیه الـــــــــــــم ؟ چادر قلــــــــــــم؟ کوشیره تونوگ موزه بیلند؟
گاو: خو خیره ارچی؟ کجا موری؟
قانوز: موروم که خانه کنوم( ازدواج) پیکی(موی) سیاه خوره شانه کنوم. بدکیچای خوره کاله ( پرورش) کنوم . خمیر کنوم .. زواله کنوم . مدگیوانه قطی کنوم(گاوها را بدوشم) کالای خوره چتی کنوم. باچه کنوم.. باچه خوره کته کنوم .. .بیری کنوم... سرچلی کنوم........................................
خو: خو برو بخیر بری
رافت و رافت و رافت ده یگ قوقری رسید
قوقری: قانقوز آجه کجا موری ... نول خوره لیخت کده خمتما موری؟
قانوز: مرگ قانوز آجه , درد قانوز آجه , بچی نموگوی آیه الـــــــــــــم ؟ چادر قلــــــــــــم؟ کوشیره تونوگ موزه بیلند؟
قوقری: خو خیره ارچی؟ کجا موری؟
قانوز: موروم که خانه کنوم( ازدواج) پیکی(موی) سیاه خوره شانه کنوم. بدکیچای خوره کاله ( پرورش) کنوم . خمیر کنوم .. زواله کنوم . مدگیوانه قطی کنوم(گاوها را بدوشم) کالای خوره چتی کنوم .بیری کنوم... سرچلی کنوم........................................
قوقری: خو خو آیه الم .. مه مه یوم آته کرم .. اگه خانه مه آغه شوی .. بدکیچای مره آیه شوی ..بلدی تو کالای سرخ می خرم.. بلدی پیکی تو روغو می خروم.. بلدی روی تو صوبو(صابون) می خروم.
قوقری قانوز آجه ره روی خو سوار کدگ ده طی آو ( آب) بردگ..
قوقری آر روز لب جوی می شیشت تا قانوزا ره ای رقم بازی بیدیه و بوبوره بوخوره



بنی اسرائیل سالیان دراز زیر شکنجه فرعون بودند تا این که موسی آنان را از عذاب فرعون رهانید و از سرزمین مصر بیرون برد. ولی بنی اسرائیل در نبود موسی به پرستش گوساله سامری روی آوردند. سامری در نبود موسی گوسالهای از جنس طلا ساخت و آن را به جواهرات مزین کرد و بنیاسرائیل را به پرستش آن دعوت نمود.
نام اصلی سامری، موسی بن ظفر، و از نزدیکان موسی بود. گفتهشدهاست که هنگامی که بنیاسرائیل از دست فرعونیان گریختند، سامری که کودک بودهاست، از جمعیت جا ماند. پس از ۸۰ ماه پدر و مادر او که بسیار اندوهگین بودند، او را بر در خانهشان یافتند. این شد که بنیاسرائیل بر او ارج مینهادند.
درخواست بنیاسرائیل از موسی برای کتاب و شریعت باعث شد تا موسی ۳۰ روز برای عبادت به کوه طور برود. موسی، هارون برادرش را در میان قوم به جانشینی گذاشت تا به فرمان او زندگی کنند و به طور سینا رفت. به فرمان خدا وعدهٔ ۳۰ روزهٔ او به ۴۰ روز کشید.[۲] در این هنگام سامری، بنیاسرائیل را گرد خود آورد و گفت موسی با هفتاد تن از میان شما بیرون رفتهاست و همه هلاک شدند. اکنون میخواهم خدای موسی را به شما بنمایانم.
سامری که زرگر بود، قالبی به شکل گوساله از گل درست کرد و آن را در زیر زمین پنهان نمود. سپس مقداری هیزم بر روی آن گذاشت و به بنیاسرائیل گفت هر یک دیناری طلا به آتش بیندازند. آنان حدود ۶۰۰۰ درهم در آن آتش انداختند و همچنان که آتش میگداخت، طلاها به درون قالب نفوذ میکردند، تا آنکه سرانجام سامری رفت و گوساله را بیرون آورد، و بر زمین گذاشت تا همگان آن را ببینند. سپس مردم را به پرستش آن دعوت نمود.
معروف است که گوسالهٔ سامری بانگی که ملایم گاو است از خود بر آورد. او توانست با این ترفند بیشتر بنیاسرائیل را گوساله پرست کند. در توجیه صدای گوسالهٔ سامری چنین آوردهاند:
چون مردم بانگ گوساله را شنیدند، به یکباره همه سجده کردند و گوساله پرست شدند.[۶] چون بنی اسرائیل گوساله را سجده کردند، سامری گفت: «این خدای شماست و خدای موسی».[۷]
بر پایهٔ روایات، همهٔ بنیاسرائیل به جز دو گروه از آنان، بر گوساله سجده کردند و گوساله پرست شدند. آنها به دستورات هارون بر خداپرستی توجهی نداشتند. کل بنیاسرائیل ۱۲ گروه بودند و هر گروهی حدوداً پنجاه هزار نفر بودند.
بر پایهٔ روایات، خداوند آن دو قوم را (که گوسالهپرست نشدند) شامل رحمت خود گردانید و آنان جدا از دیگران به کنار کوه قاف و در نعمت و خشنودی زندگی میکردند.
هنگامی که موسی با فرمانهای خدایی آیات تورات، که بر الواح سنگی نگاشته شدهبود از کوه طور بازگشت، دید که بیشتر قومش گوسالهپرست شدهاند. موسی از قوم خشمگین شد و به هارون گفت مگر تو جانشین من در قوم نبودی؟ پس چرا گذاشتی که قوم گوسالهپرست شوند؟ هارون گفت ای برادر، مرا سرزنش نکن، چون من تنها بودم مرا ضعیف شمردند و به حرف من گوش نکردند. حتی نزدیک بود خودم را نیز بکشند. سپس موسی پرسید چه کسی این گوساله را ساخت؟ گفتند سامری. پس موسی او را خواست و گفت: چه کسی به تو فرمود که فتنه در میان قوم اندازی و آنها را گمراه کنی؟ سامری گفت: به چیزی که دیگران به آن پی نبردند پی بردم و به قدر مشتی از رد پای فرستاده برداشتم و آن را در پیکر گوساله انداختم و نفس من بر من چنین فریبکاری کرد.
سپس موسی روی به سوی آسمان کرد و گفت: خدایا اگر گوساله را سامری ساخت، پس چه کسی او را بسخن در آورد؟ ندا آمد که ای موسی من او را به سخن آوردم. پس موسی گفت: این جز آزمایش تو نیست هر که را بخواهی به وسیلهٔ آن گمراه و هر که را بخواهی هدایت میکنی.[۸]
ندا آمد که چون قوم را به هارون سپردی، این شد. آیا نمیدانستی که باید قوم را به خدا بسپاری تا در پناه باشند؟
هر چند بنیاسرائیل به راه آمدند و به حکم تورات رفتار میکردند ولی هنوز برخی در گوساله مینگریستند. پس موسی سوگند خورد که گوساله را تکه تکه کند و به دریا انداخت.
به این دلیل بنیاسراییل مورد خشم خدا قرار گرفتند و چنین شد که به مدت چهل سال در بیابان سینا سرگردان ماندند، تا خداوند آنان را بخشید. بنا به روایت قرآن، سرگرداني قوم يهود در بيابان به خاطر گوساله پرستی نبود، بلكه آنها از فرمان موسی مبنی بر ورود به بيت المقدس سرپيچی و بهانه جويی كردند كه در نتيجه از ورود به بيت المقدس به مدت 40 سال ممنوع شدند[۹]
دوستانی که کدام مشکلی در روایت این داستان از نظر اسلامی می بینند می توانند مستقیماْ در دانش نامه ویکی پدیا ویرایش کنند
خانهء دوست کجاست؟
گاهی بعضی اتفاقات آدم را به عمیق فکر کردن وا می دارد,
شب بود و چند میهمان از منطقه داشتم که از جمله بچه های عمویم و چند نفر دیگر بود. تقریبا ً شام خورده شده بود که یکی صدایم کرد: یک نفر شما را دم در کار دارد و می گوید که از دوستان قدیمی تان است.
در را باز کردم سیاهی در تاریکی توجه من را به خودش جلب کرد و هر چه چشمهایم را خیره کردم تا ببینم و بشناسم نتوانستم.هرچه بود یک آدم با لباسهای پراخ و یک شال کلان که دورش پیچیده بود و به نظرم هم سرو رویش را با یک دستمال بسته بود.
: بله بفرمایید
: سلام , من را نمی شناسید؟
: نه والله شما در تاریکی ایستاد شده اید میشه به روشنایی بیایید که بفامم که هستید؟
: نه به روشنایی نمی آیم . فکر کردم که من را می شناسید.
:خوب چکار کنم نمی توانم ببینمت چطور بشناسم؟
جمله ای را گفت که من سالها قبل در باره یکی از دوستان خیلی نزدیکم می گفتم
حیرت زده و ساکت ماندم و برای لحظه ای تمام خاطرات گذشته را مرور کردم . شاید چند ثانیه بیشتر نشد ولی به وضوح مرورشان کردم.
: تو ممد هستی؟ ممد چاق؟
: دیگه چاقی برایم نمانده ولی همو نفر هستم.
خیلی اصرار کردم که به خانه بیاید ولی وقتی که فهمید که من میهمان دارم امتناع ورزید. گفت نه خانه نمی آیم فقط همینجا کمی باهات حرف می زنم.
: مه تازه رد مرز شده ام و اگه امکانش باشه برایم یک مقدار پول بده تا به خانه زنگ بزنم بیخی لباسهایم خراب است و سرو وضعم خیلی خراب است بخاطر همین است که خانه نمی آیم.امروز وقتی که تو ره ده بازار دیدم اولش باورم نشد که خودت هستی و برای همین تعقیبت کردم تا اینکه به یک خانه رفتی و من سر سرک منتظر ماندم که بیرون بیایی , و وقتی که بیرون آمدی بازهم شک کردم که خودت باشی بناعاً رفتم از همان خانه سوال کردم که این نفری که همین الان بیرون رفت چه نام داشت و کجا زندگی می کند. اولش اونا آدرست ره به مه نمی دادن ولی وقتی که گفتم از دوستای قدیم اش استم قبول کردن و آدرس را دادن.
رفتم از خانه یک مقدار پول آوردم برایش دادم. روکرد و به من گفت: تو آخرین نفری هستی که من قرضدارش هستم و الان می رم با این پولی که دادی به خانه زنگ می زنم تا از تهران برایم پول حواله کنن و قرضی تو را بدهم . از دیگران را داده ام کلاً خلاص است.
: خیر است مه خو طلب ندارم.
از خودش و وضع خانواده اش سوال کردم
از زمانی که او را می شناختم دو خواهر داشت و یک پدر پیر و با دامادشان در یک حیاط زندگی می کردند که در کل سه خواهر یک جا بودند
بعد از عروسی خواهر میانی اش من افغانستان آدم و بسیار خلاصه و کلی توضیح داد
: من عروسی کرده ام و چند ماه دیگر اگه خدا بخواهد بچه ء مان به دنیا می آید. خواهر بزرگترم که بودی , عروسی کرده بود,؛ الان بیست و چند روز است که شوهرش به کما است و خواهر کوچکم را هم شوهر دادم و پدرم هم خدا بیامرز شد. ایطو نمی شه کدام وقت باشه که سر فرصت خوب و مفصل همه چیز را برایت نکته به نکته قصه کنم .
بازم اصرار کردم که خانه بیایید و باز هم او لباسهایش را بهانه کرد و گفت پیش میهمانانت خجالت می کشم
قرار شد که فردا ساعت چهار و نیم بعد از ظهر خانه ء مان بیاید
موقع خدا حافظی به بهانه او را زیر نوری که از دروازه حیاط بیرون را روشن کرده بود آوردم بغلش کردم. هنوز باورم نمی شد که یکی از بهترین دوستانم را دوباره در آغوش دارم . لباسهایش کمی بوی عرق و تعفن می داد با خودم گفتم شاید بخاطر این است که مسافر است. سر و قسمتی از صورتش را با یک دستمال پیچانده بود. راست می گفت چاقی برایش نمانده بود و با وجود اینکه یک کاپشن بزرگ هم پوشیده بود احساس می کردم که خیلی لاغر شده است.
او رفت تا فردا ساعت چهارونیم من را منتظر بگذارد. و در این بین یک عالمه علامت سوال جای گذاشت
آنموقع شب؛ خانه نیامدن؛ سر و وضع؛ و داستان خلاصه واری که تعریف کرده بود. با فکری مشغول به خانه پیش میهمانها برگشتم. ازمن سوال کردند: که بود که ایقه دیر کردی؟
داستان را برایشان گفتم و اتفاقا یکی از میهمانانم او را می شناخت و برایش جالب بود که من با او دوست بوده ام . خلاصه با نشانی به نشانی دادنها مطمئن شدم که او هم می شناسد.
و داستان مختصر ممدچاق را کامل کرد.
ممد یک هموطو دده ای و معتاد نشده! که هیچ پرسان نکو. او را خیلی وقت پیش از مو رد مرز کرده بود. در اصل که رد مرز نکرده ان او خوده طیر کرده. ؛ یک داماد داشت نمی فامم سر چی گپ بود که به خانه داماد خو با چند بچه از قومهای خو می ره شاید هم برای دزدی یا ایکه پول نشعه خوره جور کنه. مگرم درگیر موشن و داماد خوره می زنه ؛ حالی دامادشان ده بیمارستان استگ. حالشی هم خو خیلی خراب است. ممد ده ایران شبا به خانه ء اقوام می رفت و می گفت که فلان مشکل پیش آمده , بچم زنم مریض شده اگه پول سر دست دارین یک مقدار تا صبا چاشت قرض بدین که از مه پولم ده بانک است . و خرج مواد خوره ایطو تامین می کدگ.
گفت که دشان مه ( به نظرم) از تو هم پیسه گرفته؟
من هم با علامت سر تایید کردم . هیچ نمی توانستم حرفهای او را باور کنم ولی تصویری از او در ذهنم مانده بود حرفهای او را تایید می کرد.
: خو حالی که دادی خیر باشه ولی ایه ره به یاد داشته باش که دیگه سراغ تو نمی آیه یا لااقل صبا سراغ تو نمی آیه همیقه از بقیه بگیره تا بازم نوبت ده تو دوباره برسه با یک بهانه جدید بازم پیشت می آید.
فردایش سر کار نرفتم و منتظر بودم که ساعت چهارو نیم عصر محمد جان بیایید و روی همه ی توهمات من را خط بطلان بکشد.
امروز چند روز است که منتظرش هستم
این مسئله چنان روی روحیه ام تاثیر گذاشته که حتی شبها نمی توانم بخوابم و بیشتر وقتها در خیابانها و کوچه و بازار چشمم دنبال محمد است که بیاید و داستان مختصر خودش را تکمیل کند.
چه شبها و چه روزها که من و او با هم به صحبت کردن نگذرانده ایم .چه شوخیها گردشها و چه مسافرتها و چه خاطرات و چه شادیها و چه غمها که به یادمان از آن دوران مانده است. خدا کند که اینهای که این روزها فکر می کنم ؛همه توهم باشد , خدا کند که همه یک بدبینی بیشتر نباشد. و خدا کند که من اشتباه کرده باشم.
یادم است یکی به من گفت
فرق روزگار با آموزگار به این است که ؛ روزگاز اول نشان می دهد بعد درس می دهد ولی آموزگار درس می دهد بعد نشان می دهد. و می گفت خداوند یکی را عبرت دیگری قرار می دهد. سعی کن از تجارب دیگران استفاده کنی تا اینکه خودت همه چیز را تجربه کنی و آئینه عبرت دیگران نشوی................
من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
گرفتاری ها و یا به قولی آویزان بودن به ریسمان روزگار آنقدر آدم را از اصل و گذشته ء خویش دور می سازد که در این بیروبارها لذت ها و نگاه کردنها و تبسمها و حتی نفس کشیدنها از یاد می رود.
از دیشب که هفتم محرم الحرام بود می خواهم بگویم.
از خانهء مامایم که آمدیم در راه صدای نوحه خوانی و سینه زنی , توجه مرا جلب کرد. یادم از گذشته ها آمد و این سوال برایم ایجاد شد که چرا حالا مانند گذشته ها در این مراسمها شرکت نمی کنم ؟ راستش را بخواهید قدیما وقتی که محرم می آمد در بین ما بچه ها یک شور و یک نشاط خاصی می آورد. از جایگاه کودکانه ء ما عمق و عظمت این روزها وشبها تعریف ناشده بود. برای ما , همین که چند نفر کلانها دور هم جمع می شدند و روضه گوش می دادند و بعدش مراسم سینه زنی و زنجیر زنی حال و هوای دیگری داشت.
نمی دانم که آیا با بزرگ شدن ارزشها و آرزوهای کودکانه را از دست می دهیم یا کودکی مان را فراموش می کنیم؟
از حیاط خانهء مان صدای سینه زنی و نوحه خوانی مساجد همسایه ء مان را گوش می کردم. که دوستم از بامیان به من زنگ زد و گفت که امروزبخاطر نبود امکانات و برق در بامیان مظاهره کرده اند و خلاصه خیلی تعریف کرد , بازم شهباز به من ؛ او که بیخی خبر نداشت محرم است.
به نظر من انسانها وقتی که در یک اجتماع خاصی قرار می گیرند کماکان شروع به تعریف کردن اجزاء و اشیاء اطراف خود می پردازند و از جمله اینها رفتار و بینش هم هست. و در بین این تعاریف برای خود ارزش سازی می کنند و هدفی ایجاد می کنند و خلاصه در این تحلیل و پیشرفت و پردازش یک عده خیلی افراطی می شوند و یک عدهء دیگه برعکس.
صبح وقتی که نمازم را خواندم گفتم یک چرت خیلی کوتاه
: اوه ساعت یک ربع به هفت است, خداکند که موتر ده ایستگاه باشد
ایستگاه موترها آمدم
: ای موتر یک نفر جای دارد { همین که خواستم بالا شوم دستم را به جیبم بردم } آه لعنتی موبایلم ده چارج زده مانده ده خانه
از خانه موبایل را گرفته برگشتم دیدم که یک پلانکوچ خالی و من.... تصور کنید....
نمی دانم وقتی که آدم عجله داشته باشه چرا اینطوری می شود؟
یک پلانکوچ خالی و خراب ؛ یک موتروان پیرو غرغرو؛
بلاخره کم کم موتر پر شد.
به نظر من این یک اصل است وقتی که بخواهی جلوی عقربه های ساعت را بگیری و بخواهی آنها آهسته تر حرکت کنند برعکس روزگار دقیقه گشت از ثانیه گشت هم تند تر می گردد.
جای سیاسرها سه نفر کم است
: خیر است دو نفر سر پل از ما است که منتظر است {صدای یکی از خواهران}
بیا و سر پل برو
خلاصه کم بود که خر می آوردیم و باقلی حساب می کردیم ساعت خو از هشت هم طیر شده بود.
وقتی که آدم عجله نداشته باشد موتر هموطو گیر چهار و پنج می رود تا به مقصد برسد. ولی ....
خلیفه تا می شیم....... موتر ایستاد می کند
بیا دروازه پشت سر را باز کن
: کش کن باز میشه
: هع هع هع........ نشد خلیفه بیا باز کن
خلیفه پایان شده و به قصد باز کردن دروازه پشت می آید که نرسیده دروازه باز می شود.
:اوه بچه میده نداری .... مه خو صد روپه در روز کار نمی تانم
: نه پنصدی دروم
از بین مسافران یکی به داد وقت می رسد و می گوید : بیا مه میده دارم پنصدی ره
حالا بیا و حساب کن چند تا ده روپگی چتل و چرب که به هم چسپیده اند می شود یک پنصدی؟
خلاصه قرار نیست که طولانی نوشته کنم وگرنه می گفتم که چند بار و چطور در طول مسیر دیگر اتفاقها افتاد. ( راستش را بخواهید هنوز هم عجله دارم)
در روزهای که عجله نباشد موتر دم سرک ایستاد کرده و مسافران پایان می شوند ولی در این روز تا وقتی که موتر دق دقو ره داخل گاراژ نبرد و مسافرا ره داخل چوقوری پر گیل و لای .. ایلا نکرد که نکرد.
اوه خدا ساعت هشت و هفده دقیقه است. با سرعت رفتم و یک تکسی ره دست دادم
: آمریت؟
: بیا
به مرگ بگیر که به درد راضی شود.
دو قدم آنطرف تر موتروان مشغول عوض کردن لاستیک موترش است و من داخل موتر از اینکه اینهمه بدشانسی دست به دست هم داده و می خواهد اعصاب مره خراب کند دارم می ترکم.
از موتر پایان شدم
: کجا لالا اینالی لاستیک را عوض می کنم .. دیگه خلاص است
با خودم گفتم که بجای اینهمه خودخوری بیا به چیزای خوب خوب فکر کنم یا نگاه کنم .. دوروبرم را نگاه کردم .
: چهارتا کیکس به یک دهی .... چهار تا کیکس به یک دهی
ناخداگاه به مالک بدبخت این کارخانه کیکس چهاردانه به یک دهی افتادم که چقدر خرج کارخانه می شود و با گرانی قیمت گندم و چقدر به پوش این کیکسها و تکس دولت و غیره خرج می کند تا بلاخره چهارتا به یک دهی می رسد به دست مشتری؟
آنطرفتر گدایی بود که خانوادگی روی زمین خیس در این سرما نشسته بود
پیر مردی پاچه اش را تا زانو بر زده بود و داشت دو دول ( سطل) آب را حمل می کرد. شاگرد دکانداری داشت از آب چتل و کثیف جوی پیش دکانش را آب پاشی می کرد. ناخداگاه به فکر تنفس گردوغبارها افتادم که شرح دادنی نیست
به آسمان نگاه کردم . یک صحنه خیلی زیبا از تابش نور خورشید در راستای افقی ابرها که سایه روشنهایش انگاری داد می زد و دست آدم را می گرفت , به یاد گچکاری خانه مامایم افتادم که وقتی برق کم سوی هرات را روشن میکرد موجهای گچهای سقفش این صحنه را تلائی می کرد. ولی از این فکر زود بیرون رفتم نمی خواستم این صحنه را با صحنه ی دیگری مقایسه کنم ؛ فکر می کردم که از زیبایی اش کاسته می شد.
خلاصه از زیبایی این صحنه هر چه بگم کم گفتم.
گاهی می شود از عمق بدبختی به زیباترین نقطه نگاه کرد. به نظر من وضعیت هر کس به نگرش آن شخص به محیط بستگی دارد.
با وجود اینکه کریدیت نداشتم به یکی از دوستانم زنگ زدم.
: به آسمان نگاه کن ببین چقدر زیباست
: آره قشنگه
تلفن را قطع کردم چون 4.2 افغانی کریدیت بیشتر نداشتم با خودم گفتم: فقط قشنگ است؟ خیلی قشنگ است اصلا ً خیلی خیلی قشنگ است. بیخی قشنگ است
نق نق کنان به آسمان نگاه کردم و گفتم راستی که زیباست. می شد درون ابرها خودم را حس کنم واز ترافیک و بدشانسی های روزگار پینه بسته لحظه ای دور شوم.
: بفرمایید بریم
سوار تاکسی شدم درحالیکه راننده دو خانم را راهنمایی می کرد که به صندلی جلو بشیند ولی آنها امتناع می ورزیدند؛ از بس که به پایان راه می اندیشیدم به عقلم نکشید که از صندلی پشت به صندلی جلو بیام. خلاصه با اشاره راننده به صندلی جلو نشستم و ...
کرایه موتروان را دادم و از در حالیکه به ساعت موبایلم نگاه می کردم از تاکسی پیاده شدم و به راه افتادم . غالبا وقتی که از تاکسی پیاده می شوم جیبهایم را نگاه می کنم که مبادا چیزی در تاکسی جاگذاشته باشم چون سابقه خوبی ندارم از گم شدن موبایلهایم.
زودی برگشتم و به شیشه تاکسی تک تک کردم و درش را باز کردم
: ببخشید فکر کنم موبایلم را جا گذاشتم
با دستپاچگی به چوکی نگاه کردم
: دیگه هم موبایل داشتید. یکی که به دستتان است
با شرمندگی به دفتر رسیدم که خیلی ناوقت شده بود.
به نظر من همانطوری که گفتم انسان یک مجموعه ایست از
گرفتاریها
فراموش کردنها, نه به دیشب که به چه چیزهایی فکر می کردم و نه به الان
عجله کردنها؛ همیشه فکر میکنم که موترهای عقبی عجله دارند و چراغ قرمز همیشه طولانی است
و در نهایت
چه زود تغییر می کند این بشر. و چه زود با محیط سازگار می شود
در نهایت این پست را در دومرحله نوشتم شاید با هم همخوانی نداشته باشد و شاید هم غلط املایی زیاد داشته باشد.( چون برقها رفته بود و ادامه اش را باز هم با عجله در ظهر همین روز نوشتم )