|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
گرفتاری ها و یا به قولی آویزان بودن به ریسمان روزگار آنقدر آدم را از اصل و گذشته ء خویش دور می سازد که در این بیروبارها لذت ها و نگاه کردنها و تبسمها و حتی نفس کشیدنها از یاد می رود.
از دیشب که هفتم محرم الحرام بود می خواهم بگویم.
از خانهء مامایم که آمدیم در راه صدای نوحه خوانی و سینه زنی , توجه مرا جلب کرد. یادم از گذشته ها آمد و این سوال برایم ایجاد شد که چرا حالا مانند گذشته ها در این مراسمها شرکت نمی کنم ؟ راستش را بخواهید قدیما وقتی که محرم می آمد در بین ما بچه ها یک شور و یک نشاط خاصی می آورد. از جایگاه کودکانه ء ما عمق و عظمت این روزها وشبها تعریف ناشده بود. برای ما , همین که چند نفر کلانها دور هم جمع می شدند و روضه گوش می دادند و بعدش مراسم سینه زنی و زنجیر زنی حال و هوای دیگری داشت.
نمی دانم که آیا با بزرگ شدن ارزشها و آرزوهای کودکانه را از دست می دهیم یا کودکی مان را فراموش می کنیم؟
از حیاط خانهء مان صدای سینه زنی و نوحه خوانی مساجد همسایه ء مان را گوش می کردم. که دوستم از بامیان به من زنگ زد و گفت که امروزبخاطر نبود امکانات و برق در بامیان مظاهره کرده اند و خلاصه خیلی تعریف کرد , بازم شهباز به من ؛ او که بیخی خبر نداشت محرم است.
به نظر من انسانها وقتی که در یک اجتماع خاصی قرار می گیرند کماکان شروع به تعریف کردن اجزاء و اشیاء اطراف خود می پردازند و از جمله اینها رفتار و بینش هم هست. و در بین این تعاریف برای خود ارزش سازی می کنند و هدفی ایجاد می کنند و خلاصه در این تحلیل و پیشرفت و پردازش یک عده خیلی افراطی می شوند و یک عدهء دیگه برعکس.
صبح وقتی که نمازم را خواندم گفتم یک چرت خیلی کوتاه
: اوه ساعت یک ربع به هفت است, خداکند که موتر ده ایستگاه باشد
ایستگاه موترها آمدم
: ای موتر یک نفر جای دارد { همین که خواستم بالا شوم دستم را به جیبم بردم } آه لعنتی موبایلم ده چارج زده مانده ده خانه
از خانه موبایل را گرفته برگشتم دیدم که یک پلانکوچ خالی و من.... تصور کنید....
نمی دانم وقتی که آدم عجله داشته باشه چرا اینطوری می شود؟
یک پلانکوچ خالی و خراب ؛ یک موتروان پیرو غرغرو؛
بلاخره کم کم موتر پر شد.
به نظر من این یک اصل است وقتی که بخواهی جلوی عقربه های ساعت را بگیری و بخواهی آنها آهسته تر حرکت کنند برعکس روزگار دقیقه گشت از ثانیه گشت هم تند تر می گردد.
جای سیاسرها سه نفر کم است
: خیر است دو نفر سر پل از ما است که منتظر است {صدای یکی از خواهران}
بیا و سر پل برو
خلاصه کم بود که خر می آوردیم و باقلی حساب می کردیم ساعت خو از هشت هم طیر شده بود.
وقتی که آدم عجله نداشته باشد موتر هموطو گیر چهار و پنج می رود تا به مقصد برسد. ولی ....
خلیفه تا می شیم....... موتر ایستاد می کند
بیا دروازه پشت سر را باز کن
: کش کن باز میشه
: هع هع هع........ نشد خلیفه بیا باز کن
خلیفه پایان شده و به قصد باز کردن دروازه پشت می آید که نرسیده دروازه باز می شود.
:اوه بچه میده نداری .... مه خو صد روپه در روز کار نمی تانم
: نه پنصدی دروم
از بین مسافران یکی به داد وقت می رسد و می گوید : بیا مه میده دارم پنصدی ره
حالا بیا و حساب کن چند تا ده روپگی چتل و چرب که به هم چسپیده اند می شود یک پنصدی؟
خلاصه قرار نیست که طولانی نوشته کنم وگرنه می گفتم که چند بار و چطور در طول مسیر دیگر اتفاقها افتاد. ( راستش را بخواهید هنوز هم عجله دارم)
در روزهای که عجله نباشد موتر دم سرک ایستاد کرده و مسافران پایان می شوند ولی در این روز تا وقتی که موتر دق دقو ره داخل گاراژ نبرد و مسافرا ره داخل چوقوری پر گیل و لای .. ایلا نکرد که نکرد.
اوه خدا ساعت هشت و هفده دقیقه است. با سرعت رفتم و یک تکسی ره دست دادم
: آمریت؟
: بیا
به مرگ بگیر که به درد راضی شود.
دو قدم آنطرف تر موتروان مشغول عوض کردن لاستیک موترش است و من داخل موتر از اینکه اینهمه بدشانسی دست به دست هم داده و می خواهد اعصاب مره خراب کند دارم می ترکم.
از موتر پایان شدم
: کجا لالا اینالی لاستیک را عوض می کنم .. دیگه خلاص است
با خودم گفتم که بجای اینهمه خودخوری بیا به چیزای خوب خوب فکر کنم یا نگاه کنم .. دوروبرم را نگاه کردم .
: چهارتا کیکس به یک دهی .... چهار تا کیکس به یک دهی
ناخداگاه به مالک بدبخت این کارخانه کیکس چهاردانه به یک دهی افتادم که چقدر خرج کارخانه می شود و با گرانی قیمت گندم و چقدر به پوش این کیکسها و تکس دولت و غیره خرج می کند تا بلاخره چهارتا به یک دهی می رسد به دست مشتری؟
آنطرفتر گدایی بود که خانوادگی روی زمین خیس در این سرما نشسته بود
پیر مردی پاچه اش را تا زانو بر زده بود و داشت دو دول ( سطل) آب را حمل می کرد. شاگرد دکانداری داشت از آب چتل و کثیف جوی پیش دکانش را آب پاشی می کرد. ناخداگاه به فکر تنفس گردوغبارها افتادم که شرح دادنی نیست
به آسمان نگاه کردم . یک صحنه خیلی زیبا از تابش نور خورشید در راستای افقی ابرها که سایه روشنهایش انگاری داد می زد و دست آدم را می گرفت , به یاد گچکاری خانه مامایم افتادم که وقتی برق کم سوی هرات را روشن میکرد موجهای گچهای سقفش این صحنه را تلائی می کرد. ولی از این فکر زود بیرون رفتم نمی خواستم این صحنه را با صحنه ی دیگری مقایسه کنم ؛ فکر می کردم که از زیبایی اش کاسته می شد.
خلاصه از زیبایی این صحنه هر چه بگم کم گفتم.
گاهی می شود از عمق بدبختی به زیباترین نقطه نگاه کرد. به نظر من وضعیت هر کس به نگرش آن شخص به محیط بستگی دارد.
با وجود اینکه کریدیت نداشتم به یکی از دوستانم زنگ زدم.
: به آسمان نگاه کن ببین چقدر زیباست
: آره قشنگه
تلفن را قطع کردم چون 4.2 افغانی کریدیت بیشتر نداشتم با خودم گفتم: فقط قشنگ است؟ خیلی قشنگ است اصلا ً خیلی خیلی قشنگ است. بیخی قشنگ است
نق نق کنان به آسمان نگاه کردم و گفتم راستی که زیباست. می شد درون ابرها خودم را حس کنم واز ترافیک و بدشانسی های روزگار پینه بسته لحظه ای دور شوم.
: بفرمایید بریم
سوار تاکسی شدم درحالیکه راننده دو خانم را راهنمایی می کرد که به صندلی جلو بشیند ولی آنها امتناع می ورزیدند؛ از بس که به پایان راه می اندیشیدم به عقلم نکشید که از صندلی پشت به صندلی جلو بیام. خلاصه با اشاره راننده به صندلی جلو نشستم و ...
کرایه موتروان را دادم و از در حالیکه به ساعت موبایلم نگاه می کردم از تاکسی پیاده شدم و به راه افتادم . غالبا وقتی که از تاکسی پیاده می شوم جیبهایم را نگاه می کنم که مبادا چیزی در تاکسی جاگذاشته باشم چون سابقه خوبی ندارم از گم شدن موبایلهایم.
زودی برگشتم و به شیشه تاکسی تک تک کردم و درش را باز کردم
: ببخشید فکر کنم موبایلم را جا گذاشتم
با دستپاچگی به چوکی نگاه کردم
: دیگه هم موبایل داشتید. یکی که به دستتان است
با شرمندگی به دفتر رسیدم که خیلی ناوقت شده بود.
به نظر من همانطوری که گفتم انسان یک مجموعه ایست از
گرفتاریها
فراموش کردنها, نه به دیشب که به چه چیزهایی فکر می کردم و نه به الان
عجله کردنها؛ همیشه فکر میکنم که موترهای عقبی عجله دارند و چراغ قرمز همیشه طولانی است
و در نهایت
چه زود تغییر می کند این بشر. و چه زود با محیط سازگار می شود
در نهایت این پست را در دومرحله نوشتم شاید با هم همخوانی نداشته باشد و شاید هم غلط املایی زیاد داشته باشد.( چون برقها رفته بود و ادامه اش را باز هم با عجله در ظهر همین روز نوشتم )

برگرفته از http://ghandeparsi.blogfa.com/post-42.aspx
در دنياي حرفهاي فرهنگ و ادب، گاه اتفاقهایی مي افتد كه غيرحرفهاي و به دور از جایگاه این عرصه ارزشمند و ارزشمدار است. سرقت ادبی یکی از این رفتارهای ناشیانه و ضدارزشی است که سدّ راه رشد و تعالي ادبيات و گام نهادگان به این قلمرو میشود.
چندي است آگاه شدیم يكي از واردشدگان به وادی ادبیات، به این رفتار غیرحرفه اي دست زده است. بیشک، اگر این جوان به اتکای توانمندیهای راستین خود به زندگی مینگریست، ميتوانست تواناييهای خود را جدا از ادبيات در قلمروهاي ديگري بیازماید. او ميتوانست فرد سودمندی براي جامعهاش باشد و الگوی دیگران شود، ولی نخواست چنین باشد.
به آگاهی میرساند شعرهای درج شده در پیوست که با نام وجيهه خدانظر در سومین و چهارمین جشنواره ادبي قند پارسي به رتبه و مقام دست یافته بود، سروده ايشان نيست. اين شعرها اثر بانو نيره كاشي، شاعر جوان دیگری است كه در مجموعه شعر وي با نام «گنجشك تا سيمرغ» در سال 1382 خورشیدی در نشر فانوس کرمان به چاب رسيده است.
خانه ادبيات افغانستان با نکوهش این کار غیرحرفهای، رتبههاي ادبی ثبت شده به نام وجيهه خدانظر را پس میگیرد. امید داریم این رویداد، تلنگری باشد بر کسانی که بدون بهره از تواناییهای ادبی و هنری به پهنه فرهنگ و ادب گام مینهند و میکوشند در پس نقابهای ساختگی، خود را پنهان سازند.
خانه ادبیات افغانستان
صدای زنگ در و ...، یک نفر که پشت در است
کسی که گوش به زنگ صدای یک نفر است
صدای زنگ، کسی آمده است تا شاید
شبی دلش برسد به دلی که پشت در است
صدای نم نم باران و کوچه ای تاریک
کسی که آن طرف در به فکر خیر و شر است
صدای زنگ، ولی نه! کسی جواب نداد
به چشم های غریبی که مثل کوچه تر است
برای بار دهم، زنگ خورد و باز نشد
برای بار ...، نه! انگار باز بی ثمر است
کسی میان شب کوچه دور می شد و بعد
دری که باز شد و «هیچ کس» که پشت در است
***
هرچند سهمم از تو به جز دست رد نبود
قلبم به غیر تا تو شمردن، بلد نبود
ده، بیست، سی، چهل، ولی این بار طاقت
این که نبینمت، برسم تا به صد، نبود
و چشم باز کردم و دیدم تو نیستی
حتا نشانه ای که دلم خوش شود، نبود
مانند یک پرنده پریدی، سفر به خیر
اما قبول کن، دلم آن قدر بد نبود
که بی خبر ولش کنی آن روزها که مرگ
در می زد و کسی که به دادش رسد، نبود
می خواست تا تو پر بزند تا به آسمان
انگار شوق این که پری وا کند، نبود
حالا غروب ها به افق خیره می شود
گنجشک کوچکی که پریدن بلد نبود
بزرگترين ستاره ي كه بزرگترين غروب روزگار را داشت
گفتم اين يك روزي كه با هم هستيم را باهم باشيم و باهم همان تنهايي را در كنج گوشهء تنهايي باز هم تنها بگذاريم.
خواستم که برويم جايي كه هيچ كس نباشد. يادت هست؟
گفتي؛ گٌم نشيم!
رفتيم و چه زود گذشت آن روزي كه خورشيدش روي آسمان سنگيني مي كرد و عجولتر از همه ي روزهاي روزگار رفت و پشت كوه خوابيد.
ولي
ولي كاش آنروز شب نمي شد. غروب نمي شد؛ غروب آنروز زيبا نبود؛ تاريكي آن همانا كه روشنيها و سياهيها را ازهم جدا مي كرد.سخت و دردناك تا جايي كه موذن هم از دردش با تمام وجود اذان مي گفت و مردم به صف تماشاي اين غروب جماعت كرده بودند.
كاش به نذر همان يك جمله ات گم مي شديم. خيلي گم مي شديم. آنقدر، كه ديگر هيچ كس تو و من را پيدا نمي توانست. من كه به راستي گم شده بودم . و در فراسوي خورشيدي كه در ساحل كوچك ِ خيره چشمانت داشت غروب مي كرد؛ خويشتن را گم كرده بودم.
از آن روز بجز نگاهها و بجز چند تبسمت هيچ به يادم نمانده است. فراموشش نمي كنم. با فراموش كردنش فكر مي كنم كه من هم فراموش خواهم شد. و فراموشي برايم مرگ است
سياه است
تاريك است
ياد آن روز و ياد آن غروب بخير.
شايد كه هنوز در همان لحظه گم باشم و شايد آنقدر گم شده ام كه خودم هم حس نمي كنم گم شده ام و شايد هنوز خودم را پيدا نكردم.
تو كجايي؟
تو هم گم شده اي؟
اگر گم نشده اي و اگر آن روزها هنوز برايت يك خاطره است و اگر پيدا هستي ؛ مرا پیدا کن .
اگر مرا پيدا كني بازم مي خواهم گم شوم
اين بار آنقدر عميق گم شوم كه حتي ترديدي هم نماند
حتي ترديدي مثل امروز كه هستم و نفس مي كشم و فكر مي كنم كه شايد گم باشم



نامه ي آشقانه ات غلط داشت
سپرده بودي كه به من دهند
من هم منتظر تو بودم چه سخت
آمدي و گفتي كه از من خسته تري
ترانه ي نمانده كه شبها زمزمه كنم
طلوع و نور و تمدن همه بهانه است
ترانه هاي آشقانه همه ترانه است
خود سوزي كردند دختر همسايه هاي دوستان
اين رسم اينجاست كه خاكش خاكسترانه است
خاك سوخته و اقتصاد آزاد
همه طالب جان مردم شدند
در اين بين مردم فقط گم شدند
پيدا نمي شوند كه پيدا شدن هم افسانه است
تو حرفت حكومت مردم بر مردم
من حرفم قيمت چوب و گندم
تو از آزادي بيان مي گوي
من از آزادي نان مي گويم
تو شايد درست تر و ودقيق تر بگوي
ولي من
هم درست مي گويم كه
من ديده ام و تو شنيده اي
دلخور نشو وطندار از حرفم
اين رسم خاك عشق است
كه تو پرسیده ای و بوسيده اي
من دیده ام و بوئیده ام
من آمدم به قرباني قناريها
آمدم امروز به كشتن گل راز
تا نيازي به داشتن نباشد
و افسوسي به نگاشتن
و اندوهي در گفتن..........
در فراسوي سايه هايم
همان خاطره ها مي چرخند
مي گردند
شده است از وجودم ؛ بر وجودم
آيينه ي از گذشته ي
گذشته ي كه حالم را ويران مي كند
و مرا درويش خراب خانه
سياهي را دوست دارم
كه سايه هايم را ببلعد
و خاطره هايم را
چون خاكستر سياه
كه آتش را در خود پنهان كرده است
من هم
مي خواهم زين پس
آتش را در خود نگاه دارم
هم عشق هم نفرت را
آتش سيگار را ديدي؟
همان سوزي كه شايد من تو ندانيم
همان سوزشش انيس تنهايي شد
تو چرا نشدي؟
كجا رفتي كه امروز پيدا كردنت سخت شده است
براي تو را يافتن
شكافتن رابطه ها
و شكستن پلها ؛
براي بي باز گشتن
براي رفتن و
براي نماندن
اما همان رفتني كه با تو باشد و با ياسهاي سوسني
براي اين قلب بيمار ؛ با صد ناموزوني و فشار
لازم است؛ شيرين است ؛ سبز است
براي اينهمه نمي دانم بايد از چه بايد بگذرم
از خود؟ از تو؟ از چه ؟ از كه؟
برايم بگو
هرچه خواهي و جواب اين سوال غريبم را
خدا یا مرا ببخش که سرت داد کشیدم قول می دهم که دیگه با یک دید نو روی خاک زمینت قدم بردارم
یک روز نو و یک دیدگاه نو و یک دید نو
خدایا بازم شکر
تقدیم به تنها فرشته ی خوبیها و انیس تنهایی های من . با رنگ سوسنی![]()
(¯`·._.·**·._.·´¯ HONY¯`·._.·**·._.·´¯)

در زمانهای خیلی دور در دور ترین گوشه ی جهان ( کوه قاف) دیو سیاه کوه قاف عاشق و شیفته پری کوه قاف می شود ؛ دیو عاشق به شیوه خود پری را می یابد و او را در غار سیاه و تاریکش به بند چهار میخ می کشد تا از پیش او نرود و بماند .
روز اول دیو کنار پری اش می نشنید و از دستان او می گیرد و فقط به صورت او خیره می شود
ولی روزگار بدین منوال نمی ماند ؛ روزی می رسد که دیو ناچار می شود برای تهیه توشه برای زندگی از غار باید برود
او ابتدا پری را به چهار میخ می کشد و بر دهانه غار سنگ بزرگی می گذارد تا پری اش در بند او باشد
ولی از این رو پری بعد از رفتن دیو بند ها را باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار می زند و یک نفس تازه می کشد و به دور ترین دور ها پر می کشد ؛ هنگام شام چند لحظه از دیو زود تر به غار می آید و سنگ را بر دهانه غار می گذارد و خود را به بند می کشد .
دیو می آید و پری اش را به همان وضع اول می بیند و ازهیچ چیز بویی نمی برد .
دیو عاشق هر روز برای پری اش تحفه و هدیه ای می آورد تا جایی که در غار جایی برای زندگی نمی ماند .
پری از این به بعد صبح ها بعد از رفتن دیو خود را از بند باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار زده و غار را از تحفه های دیو خالی می کند تا جایی برای زندگی بماند ولی باز هم دیو از هیچ چیز خبر نمی شود
دلبستگی دیو به پری را همه خبر دارند ولی از پری کسی چیزی می داند ؟
آیا پری خودش هم می داند که چرا باز می گردد .؟
آیا پری تا آخر عمر به پای دیو می ماند؟
نظرتان چیست؟
و اكنون ادامهء داستان
خيلي وقت بود كه به اين فكر بودم كه اين داستان چگونه پايان خواهد يافت و هر طوري كه فكر كردم نشد ولي بلاخره تصميم گرفتم كه بنا به واقعيتهاي روزمره داستان را كنايتاً اينطوري به پايان برسانم.
اين كار ديو و پري همچنان ادامه داشت تا سالهاي ديگر ؛ تا اينكه يك روز وقتي كه پري از گشت و گذار خود بازگشته بود تا پاسي از شب چشم براه ديو زشت بود ، ولي انگار از او خبري نبود،
سالها پري در انتظار ماند و اين قضيه را در نزد خود تجزيه و تحليل مي كرد . حالا شايد براي او يك راه آسانتر پيدا شده بود . شايد بتواند آسانتر تصميم بگيرد . ولي واقعيت اين است كه او همچنان روزها را قرباني انتظار ديو بي بازگشت مي كرد. تا اينكه حتي از راهي كه به سوي دهانه ي غار از رفت و آمد ديو درست شده بود هم اثري نمانده بود ؛ و هيچ كس فكر نمي كرد كه در اين غار متروكه هنوز هم كسي زندگي مي كند.
پري داستان ما ديگر دليلي براي ماندن نداشت و او هم رفت ، غال خالي خالي و ساكتِ ساكت شده بود. پري روزهاي اول هر روز يك بار از اين غار سرمي زد ، به مرور زمان سرزدن او هم كم شد و تا جاي كه هفته يك يك بار بيشتر سر نمي زد و نهايتاً به ماهي يك بار و سال يك بار و بلاخره حالا قرنهاست كه از پري هم خبري نيست . او هم رفته است ، تنها چيزي كه در غار fبه چشم مي خورد يادگاري پري است كه روي ديوار غار حك شده و انعكاس صداي آن است كه هنوز مي پيچد و مي گويد : افسوس كه دير يافتم وا گر مي دانستم كه عشقهاي دنيايي اينگونه نا پايدار هست هرگز و هيچ وقت به هيچ كس دل نمي بستم .
آيا از ميان شما كسي از اين دو خبري دارد ؟
نهايتاً در برسي اين داستان( همانطوري كه گفته بودم) كه در جامعه ء امروزي بشري هم شايد بعضي از هنجار ها و ناهنجارها ( مانند زيبايي و كراهت ديو ) بتوانند بنا به شرايط جامعه قبول و تحمل شوند ولي از بعد ديگر مي توان اين گونه هم برسي كرد كه قضايا را مي توان خيلي ساده حل كرد ، مانند ديو ؛ شايد او به اين باور بوده باشد كه ؛ مي توانست پري را داشته باشد ولي به چه قيمتي ؟ حالا شايد براي حد اقل يكي شان راحتر باشد . و اين بهتر از اين است كه براي هر دو سخت و طاقت فرسا باشد . حالا شايد يكي شان بيشتر تحمل نكند و ديگر تحمل شدني در بين نيست.
خلاصه هر كس مي تواند از اين رويداد براي خودش يك تعبيري داشته باشد . و شايد هم اين تعابير با هم خيلي منافات داشته باشند
ولي به نظر من تعبيري درست است كه حد اقل خود شخص با آن راحتر باشد ؛ تا اينكه هيچ كس احساس آرامش نكند
